طنز ، رازهای موفقیت ، سرگرمی ، زندگینامه ، مدل لباس و...
|
|
عشق برای تمام عمر است! عشق برای تمام عمر است! پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. ادامه مطلب نوشته شده توسط اميد | لينک ثابت | موضوع: نوشته های جالب |
نفرت معلّم یک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهایى که از آنها بدشان میآید، سیبزمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچهها با کیسههاى پلاستیکى به کودکستان آمدند . در کیسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ٥ سیبزمینى بود. معلّم به بچهها گفت تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کمکم بچهها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیبزمینیهاى گندیده. به علاوه، آنهایى که سیبزمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند. معلّم از بچهها پرسید: «از این که سیبزمینیها را با خود یک هفته حمل میکردید چه احساسى داشتید؟ » بچهها از این که مجبور بودند سیبزمینیهاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدمهایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه میدارید و همه جا با خود میبرید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوى بد سیبزمینیها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟ » چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»
نوشته شده توسط اميد | لينک ثابت | موضوع: نوشته های جالب |
مرد و پری مرد و پری یک زوج در اوایل 60 سالگی ، در یک رستوران کوچک رومانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. نوشته شده توسط اميد | لينک ثابت | موضوع: نوشته های جالب |
من كيستم من ((دوشيزه مكرمه)) هستم،وقتي زن هاروي سرم قندمي سابندوهمزمان قندتوي دلم آب مي شود.من ((مرحومه مغفوره))هستم،وقتي زيريك سنگ گرانيت قشنگ خوابيده ام واحتمالاهيچ خوابي نمي بينم. من ((والده مكرمه)) هستم ،وقتي اعضاي هيات مديره شركت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت دربيست روزنامه معتبرچاپ مي كنند. من ((همسري مهربان ومادري فداكار)) هستم ،وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش ـالبته تا چهلم ـ آگهي وفات مرادرصفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهربه چاپ مي رساند.من ((زوجه ))هستم،وقتي شوهرم پس ازچهارسال ودوماه وسه روز به حكم قاضي دادگاه خانواده قبول مي كندبه من ودخترشش ساله ام ماهيانه بيست وپنج هزارتومان فقط! بدهد.من ((سرپرست خانواده)) هستم ،وقتي شوهرم چهارسال پيش با كاميون قراضه اش ازگردنه حيران رد نشدوبراي هميشه درته دره خوابيد. من ((خوشگله ))هستم ،وقتي پسرهاي جوان محله زيرتيرچراغ برق وقت شان رابيهوده مي گذرانند. من ((مجيد))هستم ،وقتي درايستگاه چراغ برق ،اتوبوس خط واحدمي ايستدوشوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند. من ((ضعيفه ))هستم ،وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهندازبرادر بزرگم حق ارثم را بگيرند. من ((...)) هستم،وقتي مادر،من وخواهرهايم را سرشماري مي كندو به غريبه مي گويد((هفت...)) داردـ خدا بركت بدهد.من ((بي بي )) هستم ،وقتي تبديل به يك شيء آركاييك مي شوم ونوه ونتيجه هايم تيك تيك از من عكس مي گيرند. من ((مامي))هستم،وقتي دخترنوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي كند.من ((مادر))هستم،وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم ـ آن روز به يك مهماني زنانه رفته بودم وغذاي بچه ها رادرست نكرده بودم. من ((زنيكه))هستم،وقتي مرد همسايه ،تذكرم رادرخصوص درست گذاشتن ماشينش در پاركينگ مي شنود. من ((ماماني))هستم ،وقتي بچه هايم خرم مي كنندتا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم. من ((ننه)) هستم ،وقتي شليته مي پوشم وچارقدم را باسنجاق زيرگلويم محكم مي كنم.نوه ام خجالت مي كشدبه دوستاش بگويد من مادربزرگش هستم ... به آنهامي گويدمن خدمتكار پيرمادرش هستم. من ((كدبانوتمام عيار))هستم ،وقتي شوهرم آروغ هاي بودارمي زندوكمربندش را روي شكم برآمده اش جابجا مي كند.دوستانم وقتي مي خواهندبه من بگويند((گه )) محترمانه مي گويند((علياي مخدره)). من ((بانو)) هستم، وقتي ازمرز پنجاه سالگي گذشته ام وهيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بكند. من درماه اول عروسي ام :((خانم كوچولو،عروسك ،ملوسك ، خانمي، عزيزم ، عشق من ، پيشي من، قشنگم، عسلم ، ويتامين و...)) هستم.من درفريادهاي شبانه شوهرم ، وقتي ديربه خانه مي آيد،چندتارموي زنانه روي يقه كتش است ودهانش بوي سگ مرده مي دهد،((سليطه)) هستم. من درادبيات ديرپاي اين كهن بوم وبر:((دليله محتاله، نفس محيله مكاره ،مار،ابليس و...)) هستم. دامادم به من ((ورورجادو)) مي گويد. حاج آقا مرا((والده))آقا مصطفي صدا مي زند.من ((مادر فولادزره)) هستم، وقتي برسرحقوقم با اين وآن مي جنگم .مادر مرا به خان روستا ((كنيز)) شما معرفي مي كند....من كيستم ؟!! برگرفته ازروزنامه اعتماد((نويسنده: بلقيس سليماني))
نوشته شده توسط شهناز | لينک ثابت | موضوع: نوشته های جالب |
كوهنورد كوهنوردي ميخواست به قلهای بلندی صعود كند. پس از سالها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه و ستارهها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن ! ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي؟ - نجاتم بده خدای من! - آيا به من ايمان داري؟ - آري. هميشه به تو ايمان داشتهام - پس آن طناب دور كمرت را پاره كن! كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بيترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نميتوانم. خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟ كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نميتوانم. روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت
نوشته شده توسط اميد | لينک ثابت | موضوع: نوشته های جالب |
شام آخر شام آخر لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: ميبايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير ميكرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانيش را پيدا كند.
نوشته شده توسط اميد | لينک ثابت | موضوع: نوشته های جالب |
یک لبخند زن جوان با خشم بر سر شوهرش فریاد می زد : رحیم ، زندگی با تو غیر ممکن است حیف که نمی توانم فورا ترا ترک کنم و پیش مادرم بروم .
چون او هم با پدرم قهر کرده و قرار است به اینجا بیاید . . . . . زنی که تازه ازدواج کرده بود به مادرش گفت : من از شوهرم راضی هستم چون تا به حال هر چه از او خواسته ام برایم خریده است . مادر گفت : ها . . . . این نشان میدهد که تو چیز مهمی تا حالا از شوهرت نخواسته ای . شخصی زنی صاحب جمال و بسیار زیبا داشت که بدنبال بیماری درگذشت و مادر فرتوت و بیمار خود را در خانه شوهر باقی گذاشت . مرد از هم صحبتی و مجاور شدن با مادر زن خود به جان آمده بود و چاره ای پیدا نمی کرد . تا اینکه گروهی از آشنایان به احوالپرسی از او به دیدنش آمدند . یکی از آنها از او پرسید : چگونه ای در مفارقت یار عزیز ؟ مرد گفت : نادیدن زن بر من چنان دشوار و گران نمی آید که دیدن مادرزن !!!! ادامه مطلب نوشته شده توسط اميد | لينک ثابت | موضوع: نوشته های جالب |
می توان دنیا را ساخت پدر روزنامه مي خواند . اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد. حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.
نوشته شده توسط اميد | لينک ثابت | موضوع: نوشته های جالب |
ارزش يك سخنران معروف درمجلسي كه دويست نفردرآن حضورداشتند،يك اسكناس بيست دلاري را ازجيبش بيرون
آوردوپرسيد:چه كسي مايل است اين اسكناس راداشته باشد؟
دست همه حاضرين بالا رفت.
سخنران گفت:بسيار خوب،من اين اسكناس را به يكي ازشماخواهم داد ولي قبل ازآن مي خواهم كاري
بكنم.
وسپس دربرابرنگاه هاي متعجب،اسكناس رامچاله كردوبازپرسيد: كسي هنوزمايل است اين اسكناس را
داشته باشد؟
وبازدستها حاضرين بالا رفت.اين بارمرد،اسكناس مچاله شده را به زمين انداخت وچندبارآن را لگدمال
كردو با كفش خودآن را روي زمين كشيد.بعداسكناس را برداشت وپرسيد:خوب،حالا چه كسي حاضراست صاحب
اين اسكناس شود؟وبازدست همه بالا رفت.
سخنران گفت :دوستان ،با اين بلاهايي كه من سراسكناس آوردم،ازارزش اسكناس چيزي كم نشدوهمه شما خواهان آن هستيد.
وادامه داد:درزندگي واقعي هم همينطوراست ،ما دربسياري مواردبا تصميماتي كه مي گيريم يا با
مشكلاتي كه روبروي مي شويم،خم مي شويم،مچاله مي شويم،خاك آلودمي شويم واحساس مي كنيم كه ديگر
پشيزي ارزش نداريم،ولي اينگونه نيست وصرف نظرازاينكه چه بلايي سرمان آمده است،هرگزارزش خودرا
ازدست نمي دهيم و هنوزهم براي افرادي كه دوستمان دارند، آدم پرارزشي هستيم.
نوشته شده توسط شهناز | لينک ثابت | موضوع: نوشته های جالب |
گفتگو با خدا درخواب خداراديدم.خداپرسيد:مي خواهي بامن گفت وگوكني؟درپاسخش گفتم:اگروقت داريد؟ خداخنديدو
گفت: وقت من بي نهايت است... درذهنت چيست كه مي خواهي ازمن بپرسي؟
... پرسيدم: به عنوان يك پدرمي خواهي فرزندانت كدام درس هاي زندگي را بياموزند؟
خدا گفت : بياموزندكه آنها نمي توانند كسي راواداركنند كه عاشقشان باشندتنها كاري كه آنها
مي توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند.
بياموزندكه درست نيست خودشان راباديگران مقايسه كنند.
بياموزندكه فقط چند ثانيه طول مي كشدتازخم هاي عميقي درقلب آنان كه دوستشان داريم ايجادكنيم، اما سال ها طول مي كشدتاآن زخم ها را التيام بخشيم.
بياموزندثروتمندكسي نيست كه بيشترين هارادارد،كسي است كه به كمترين نيازدارد.
بياموزندكه آدمهايي هستندكه آنها رادوست دارندفقط نمي دانندكه چگونه احساساتشان رانشان دهند.
بياموزندكه دونفر مي توانندباهم به يك نقطه نگاه كنند وآن رامتفاوت ببينند.
بياموزندكه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشندبلكه آنهابايدخودرانيزببخشند.
من باخضوع گفتم:ازشما به خاطراين گفت گومتشكرم .آيا چيزي ديگري هست كه دوست داريدفرزندانت
بدانند؟
خداوند لبخند زدوگفت :((فقط اينكه بدانند من اينجا هستم،هميشه )).
نوشته شده توسط شهناز | لينک ثابت | موضوع: نوشته های جالب |
هرزني زيباست پسركي ازمادرش پرسيد:مادرچرا گريه مي كني؟ مادرفرزندش را درآغوش گرفت وگفت:نمي دانم عزيزم
،نمي دانم .پسرك نزد پدرش رفت وگفت:بابا،چرامامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهد؟
پدرش تنهادليلي كه به ذهنش مي رسيد،اين بود:همه زنهاگريه مي كنند،بي هيچ دليلي!
پسرك بزرگ شدولي هنوزازاينكه زنها خيلي راحت گريه مي افتند،متعجب بود.
يك بار درخواب ديدكه داردباخداصحبت مي كند،ازخداپرسيد:خدايا چرازنها اين همه گريه مي كنند؟
خدا جواب داد:من زن را به شكلي ويژه اي آفريدم،به شانه هاي اوقدرتي داده ام تا بتواند
سنگيني زمين راتحمل كند،به بدنش قدرتي داده ام تا بتوانددردزايمان راتحمل كند،به دستهايش
قدرتي داده ام كه حتي اگرتمام كسانش دست ازكاربكشند،اوبه كارادامه دهد.به اواحساسي داده ام
تاباتمام وجودبه فرزندانش عشق بورزد،حتي اگراوراهزاران باراذيت كنند.به اوقلبي داده ام تا
همسرش را دوست بدارد،ازخطاهاي اوبگذردوهمواره دركناراوباشدوبه اواشكي داده ام تاهرهنگام
كه خواست ، فروبريزد.اين اشك رامنحصراً براي او خلق كرده ام تاهرگاه نيازداشته باشد،بتواند
ازآن استفاده كند.
زيبايي يك زن درلباسش،موها يا اندامش نيست.زيبايي زن رابايددرچشمانش جست وجوكردزيرا تنها
راه ورود قلبش آنجاست.
نوشته شده توسط شهناز | لينک ثابت | موضوع: نوشته های جالب |
عشق دروغین مردی ،سالها ، بیهوده سعی کرد عشق زنی را که بسیار دوست داشت ، بر انگیزد. اما سرنوشت سرشار از کنایه است ، درست همان روزی که زن پذیرفت که با او ازدواج کند ، مرد فهمید که او بیماری درمان ناپذیری دارد و مدت درازی زنده نمی ماند. شش ماه بعد ، زن در آستانهء مرگ از او خواست: " قولی به من بده : دیگر هرگز عاشق نشو. اگر این اتفاق بیفتد ، هر شب بر می گردم و تو را می ترسانم . " بعد چشمهایش را برای همیشه بر هم گذاشت. مرد ماهها سعی کرد از نزدیک شدن به زنان دیگر پرهیز کند ، اما سرنوشت طنز خاص خودش را دارد و مرد دوباره عاشق شد.وقتی برای ازدواج آماده می شد ، روح عشق سابقش به وعده اش عمل کرد و ظاهر شد و گفت : " داری به من خیانت می کنی . " مرد پاسخ داد : " سالها سعی کردم قلبم را تسلیم تو کنم و تو جوابی به من نمی دادی . فکر نمی کنی برای شادی ، سزاوار فرصت دوباره ای باشم؟ " اما روح عشق سابقش بهانه ای بر نمی تافت و هر شب از راه می رسید و او را می ترساند . جزئیات اتفاقاتی را که در طول روز برای مرد رخ داده بود برای مرد تعریف می کرد. مرد دیگر نمی توانست بخوابد ، و سر انجام تصمیم گرفت نزد استادی برود.
ادامه مطلب نوشته شده توسط اميد | لينک ثابت | موضوع: نوشته های جالب |
سم دختري ازدواج كردوبه خانه شوهررفت ولي هرگزنمي توانست بامادرشوهرش كناربيايدوهرروزباهم
بحث مي كردند.
عاقبت يك روزدخترنزدداروسازي كه دوست صميمي پدرش بودرفت وازاوتقاضاي كردتاسمي به اوبدهد
تابتواندمادرشوهرش رابكشد!
داروسازگفت كه اگرسمي خطرناكي به او بدهدومادرشوهرش كشته شود،همه به اوشك خواهندبرد،پس
معجوني به دختردادوگفت كه هروزمقداري ازآن رادرغذاي مادرشوهرش بريزدتاسم معجون كم كم در
اواثركندو توصيه كردتادراين مدت بامادرشوهرش مدارا كندتاكسي به اوشك نكند.
دخترمعجون راگرفت وخوشحال به خانه برگشت وهرروزمقداري ازآن را درغذاي مادرشوهرش مي ريخت و
با مهرباني به اومي داد.
هفته هاگذشت وبامهرومحبت عروس ،اخلاق مادرشوهرهم بهتروبهترشدتاآنجاكه يك روزدخترنزدداروساز
رفت وبه اوگفت:آقاي دكترعزيز،ديگرازمادرشوهرم متنفرنيستم.حالااورامانندمادرم دوست دارم و
ديگردلم نمي خواهدكه بميرم،خواهش مي كنم داروي ديگري به من بدهيدتا سم راازبدنش خارج كند.
داروسازلبخندي زدوگفت:دخترم،نگران نباش.آن معجوني كه به تودادم سم نبودبلكه سم درذهن خود
توبودكه حالا باعشق به مادرشوهرت ازبين رفته است.
نوشته شده توسط شهناز | لينک ثابت | موضوع: نوشته های جالب |
علايم ابتلا به بيماري عاشقيت
عاشق شدن وعلاقمند شدن به يك نفر اتفاق خوشايندي است كه درزندگي بسيارتاثيرگذاراست.آيا تاحالا درتقابل با يك نفردچارشك شده ايدكه آيا واقعاً اورا دوست داريد يا خير؟آيا دايم ازخودمي پرسيد كه آيااوهمان شخصي است كه من دنبالش مي گردم ، همه اين سوالات شما علايمي است كه نشان دهنده ظهورعشق دروجود شماست.حالا او ذهنتان راتسخير كرده است.مثلا وقتي كه بادوستان خود بيرون مي رويدبه چيزي درويترين مغازه نگاه مي كنيد بي اختياراين موضوع به ذهنتان خطورمي كندكه آيا او به اين شي علاقمند است؟ اين افكار برايتان عجيب است . اوبه قلب شما راه پيدا كرده وبه ذهن شما واردشده است . اگربه فردي علاقه حقيقي داشته باشيد، بازتاب رفتاراو برروي شما تاثيرخواهد گذاشت ، مثلا اگر يك روز او بخاطرموضوعي ناراحت باشد، شما هم بدون دانستن دليل آن ناراحت هستيد وبلعكس . كارهاورفتارهاي او مثل حرف زدن براي شما جالب وجذاب است .شما احساس مي كنيد
او چيزهايي كه مي گويد وكارهايي كه انجام مي دهد ، باعث تمايزش ازديگران است، درنظرشما او
دانا وفهم است. دراين مرحله از شما سوال مي كنند كه چرا اين همه ازاو تعريف مي كنيدوشما پاسخ مي دهيد: همينطوري !
ازديگران فاصله مي گيريد و تمايلي به حضوردركناردوستان خود نداريد، ودوستان شما ازاين موضوع شاكي مي شوند ولي شما دليلش را نمي دانيد . بي آنكه بدانيد ازاو الگوبرداري مي كنيد، سعي
مي كنيدشبيه او رفتاركنيد. بعضي عادات خود را كه فكر مي كنيد باعث ناراحتي اومي شود ، تغيير مي دهيد. كارهايي انجام مي دهيد كه فكرمي كنيد او دوست دارد. به آينده بيشتر فكرمي كنيد، احساس خوشايندي نسبت به آينده پيدا مي كنيد.
خوب باوجود اين علايم به خود تلقين نكنيد كه هيچ احساسي نسبت به او نداريد ، چون حالا ديرشده ، شما حالا عاشق شده ايد....!!!
نوشته شده توسط شهناز | لينک ثابت | موضوع: نوشته های جالب |
چگونه شاد باشيم بودا مي گويد: (( اشكهاي ديگران رامبدل به نگاههاي پرازشادي نمودن ، بهترين احساس وخوشبختي است .))
1- شادي خودرا به هيچ كس وابسته نكن تا ازآن هميشه برخوردار باشي.
2- انتظار نداشته باش هميشه همه چيز مطابق ميلت باشد.
3- ازهيچ كس توقع نداشته باش .
4- قبل از مطمئن شدن درموردهيچ چيز قضاوت نكن.
5- در زندگي هدف و تلاش داشته باش .
6- باديگران چنان رفتاركن كه دوست داري باخودت رفتارشود.
7- اندوه روز نيامده رابه روز آمده نيفزا.
8- شكست راتجربه معني نكن .
9- به قدرتوان تلاش كن اما نتيجه رابه خدا بسپار.
10- هرگزخودت رابا ديگران مقايسه نكن چرا كه تو چيزهايي داري كه ديگران درحسرت آنها هستند.
11- قلبت را ازنفرت خالي كن .
12- به خاطر اشتباهات گذشته خود را سرزنش نكن .
13- به هيچ كس اميد نداشته باش جز خدا چرا كه اميد بستن به غير خدا سرانجام ناراحتي را به دنبال دارد.
نوشته شده توسط شهناز | لينک ثابت | موضوع: نوشته های جالب |
پنجره دربيمارستانی دوبيماردريک اتاق بستری بودند.يکی ازبيماران اجازه داشت که هرروزبعدازظهر يک ساعت روی تختش که کنارتنها پنجره اتاق بود،بنشيندولی بيمارديگرمجبوربودهيچ تکانی نخوردوهميشه پشت به هم اتاقيش روی تخت بخوابد.آنهاساعتها با هم صحبت می کردند،ازهمسر،خانواده ، سربازی يا تعطيلاتشان باهم حرف می زدندوهرروز بعدازظهر،بيماری که تختش کنارپنجره بود،می نشست وتمام چيزهايي که بيرون ازپنجره می ديد،برای هم اتاقيش توصيف می کرد. پنجره ،روبه يک پارک بودکه درياچه زيبايی داشت . مرغابيها و قوهادردرياچه شنا می کردندوکودکان باقايقهای تفريحيشان دراب سرگرم بودند. درختان کهن ، به منظره بيرون ، زيبايی خاصی بخشيده بودو تصويری زيباازشهردرافق دوردست ديده می شد. همان طورکه مردکنارپنجره اين جزييات راتوصيف می کرد، هم اتاقيش چشمانش را می بست واين مناظررا درذهن خودمجسم می کردوروحی تازه می گرفت . روزها وهفته ها سپری شد. تااينکه روزی مردکنارپنجره ازدنيا رفت ومستخدمان بيمارستان جسد اوراازاتاق بيرون بردند. مردديگرکه بسيارناراحت بودتقاضای کرد تختش رابه کنارپنجره منتقل کنند. پرستاراين کاررابارضايت انجام داد.مردبه آرامی وبادرد بسيار، خودرابه سمت پنجره کشاندتا اولين نگاهش رابه دنيای بيرون ازپنجره بيندازد. بالاخره می توانست آن منظره زيبا راباچشمان خودش ببيند ولی درکمال تعجب ، بايک ديواربلند مواجه شد! مرد ، متعجب به پرستارگفت که هم اتاقيش هميشه مناظردل انگيزی راپشت پنجره برای اوتوصيف می کرده است . پرستار پاسخ داد:ولی آن مرد کاملا نابينا بود!
نوشته شده توسط شهناز | لينک ثابت | موضوع: نوشته های جالب |
مکالمات تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان Various Help Desks around the U.K مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان هست * مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟ * مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم * مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن. ادامه مطلب نوشته شده توسط اميد | لينک ثابت | موضوع: نوشته های جالب |
مشخصات یه دختر خوب مردان بخوانند يه دختر خوب هيچوقت زودتر از اينکه از شير بگيرنش عاشق نميشه. ادامه مطلب نوشته شده توسط اميد | لينک ثابت | موضوع: نوشته های جالب |
بخوانيد و بينديشيد حد نصاب هاي شهر تهران از نگاه خبر نگار سوئدي
ماه گذشته ، خبر نگار يكي از روزنامه هاي بسيار مشهور سوئدي به نام "مورگن بات" مقاله جالبي درباره شهر تهران در روزنامه خود به چاپ رساند . اين خبرنگار ، پس از چهار ماه اقامت در تهران و دو ماه سير و سياحت در ساير شهرهاي ايران اين مقاله را تنظيم كرد از آن جايي كه در تجزيه و تحليل مشاهدات خود بيطرفي را رعايت كرده و تحقيقاتي را نيز كرده است ، نتيجه آن از نظر هر كس بخصوص مردم تهران ، جالب خواهد بود . ادامه مطلب نوشته شده توسط اميد | لينک ثابت | موضوع: نوشته های جالب |
نوشته های جالب 1. اهل شيرازم . روزگارم بد نيست . پنتيم فر دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن زوقي . VGA دارم توپ تر از برگه درخت . Cpu دارم سريعتر از آب روان. من پي ام بازم . مسجدم در چت روم .جانمازم كي برد. مادرم موس .background سجاده ي من . من وضو به روش http ميگيرم . اهل شيرازم من . پيشه ام چت بازيست . گاه گاه پروژه اي مي سازم با ويژوال . مي فروشم به شما . تا به آوازه خوش : It's now safe دل مردم شكنيد .اهل شيرازم ... 2. ديگه off هم نداره رنگي وسه تو ، من ميدونم . از پي ام هات بوت مي باره واسه من خوب مي دونم. يه يه يه يه ديگه add ليستا ندارن از من نشوني . id من مونده تنها بدون هيچ نشوني . يه يه يه يه اگه چتت من رو مي خواست ديگه ايگنرم نمي كردي . ديگه منتظر Off هات نمي مونم . يه يه يه يه بگو آخه واسه ي چي تو بوتم كردي ميدونم ... 3. بهش گفتم : من رو چقدر دوست داري . گفت : اندازه ي جوهر خودكارم . گفتم : خيلي نامردي چون جوهر خودكارت يه روز تموم ميشه . لبخندي زد و گفت : خودكاره من اصلا جوهر نداره. 4. ميگي عاشق باروني ولي وقتي بارون مياد چتر رو سرت مي گيري. كميگي عاشق برفي ولي طاقت يه گلوله ي برف رو نداري . ميگي عاشق گل هايي ولي اون ها رو از شاخه جدا ميكني . ميگي عاشق پرنده هايي ولي اونها رو به راحتي تو قفس زنداني ميكني . پس چتور ميخواي باور كنم وقتي كه ميگي عاشق مني .
ادامه مطلب نوشته شده توسط اميد | لينک ثابت | موضوع: نوشته های جالب |
|
|